روزها و رویاها حکایت دردآشنای دو انسان است، انسانهایی که نیروی عشق به هم پیوندشان میدهد و سپس از هم دورشان میکند، روایتهایی پُرکشش که مخاطب را از همان ابتدا به وجد میآورد، هرچند همزمان حسی از نگرانی، ترس و نافرجامی را نیز در وجودش ایجاد میکند.
شخصیتهای اصلی داستان از همان ابتدا به خواننده معرفی میشوند: آرش، خواننده، نوازنده و ترانهسرایی با سبکی متفاوت و دیدگاهی خاص نسبت به زندگی و پیرامونش است. از آدمهایی که اهل مبالغه و ادا در آوردن هستند، بیزار است. با جمعهای خاصی نشست و برخاست دارد و بهطبع دیدگاهش به عشق هم منحصربهفرد است. بنابراین از همان ابتدای امر پیداست که داستان با یک موضوع عشقیِ کلیشهای فاصله دارد.
شخصیت مقابل آرش، بیتا است؛ زنی که قبلاً طعم تلخ طلاق را چشیده و یک دختربچه دارد به اسم هانا. بیتا عکاسی میکند، شعر میگوید، کتاب میخواند و برعکسِ آرش نگران آینده نیست. او در گذشته سیر میکند و بهدلیل تجربیات بدِ گذشته، ذهن آشفته و پریشانی دارد و آرش از همان ابتدا، به این مسئله پی میبرد. برای مثال در صفحهٔ ۱۱ نویسنده سعی دارد با توصیف دیوار شلوغِ بالای شومینهٔ خانهٔ بیتا، تلاطم ذهنی او را به خواننده نشان دهد: